خیال دوست

یادم می آیدروزگاری همیشه حس یک نفر گمشده را داشتم...

روزگاری حس می کردم پیدایش کردم وشد تمام دنیایم...

اورا عجیب دوست می داشتم.آنقدر حسش خوب بود که هنوز رفتارهایی که آزارم می دادواز او سرزدآزارم نمی دهد...

حس می کردم از من به من نزدیک تر است.بودنش حس عجیب دوست داشتن بود،آنقدرکه دیگر تنهایی برایم معنایی نداشت.شده بود تمام نداشته هایم.بارها برای بودنش خداراشکر می کردم.اما،این رابطه در کنار تمام خوبی هایش برایم حس گناه می آورد.راستش هنوز هم حس گناه می کنم.آخر هنوز با یادش آرام می گیرم.هرجا که تنهایم او را خیالم چون کوهی احساس می کنم واین به من آرامش می دهد.نمی دانم شاید این حس هنوز دو طرفه است...

خدایا ازت خجالت میکشم.من تورا دارم و...امابا خیال بنده ات آرام وشادترم.بنده ای که گاهی حس میکنم خیالی بیش نبوده...او نیست،پشتوانه ای برایم ندارد،.............................................

چگونه است که با خیال بنده ات آرام میگیرم و...

تو هستی همینجا کنارم،در قلب و فکرم...چگونه است که این آرامش را این بودنی که جزبرای تونیست را فراموش می کنم....

می دانم قلبم سنگینی گناهانم را می کشدکه از تو دورم.دستم را بگیر



/ 0 نظر / 35 بازدید